تبليغاتX
گربه هاي جنگلي - رستاخیز بنزین و شبی که "صف" به شهر هجوم آورد
 
گربه هاي جنگلي
 
 
هذيان و پراكنده گويي
 

عجب مردماني داريم ...هاعجب شب عجیبی بود .سه شنبه را می گویم. پا را که توی خیابان می گذاشتی انگار همه مردم شهر تصمیم گرفته بودند به پمپ بنزین ها هجوم بیاورند .شوفرها از سه جهت مثل چتر بازها سرازیر شده بودند به جایگاه ها. بیچاره ها راننده های خانم ،فکر می کردی با کله افتاده اند توی سربازخانه ، اخم و ترشرویی هایشان را می شد از پشت شیشه های باران زده    ماشین ها هم دید. بوق ...بوق... بوق!

"عجب اعصاب فولادینی دارن این همسایه های پمپ بنزینی ها، خدا به دادشان برسد" این را سی دی فروش نزدیک جایگاه می گفت. گیج شده بود میان  چشم چرانی و حرص خوردن. اصلا نمی دانست از اینکه مردم بنزین را به فیلم  شبشان ترجیح داده اند ناراحت باشد یا از دیدن آنهمه زن و دختر توی ماشین ها ذوق کند. چشمهایش خسته شده بود بس که به زنهای بزک کرده نگاه کرده بود. عجب ترافیکی بود حتی آن کسی هم که بنزین نمی خواست ناچار شده بود توی یک صف احمقانه بایستد. باتری موبایل بعضی ها هم از فرط تماس گرفتن با ننه و بابا و دختر خاله و ...خالی شده بود .صدای موزیک بود که از ماشین ها می آمد و توی اما و اگر رسیدن یا نرسیدن گم می شد.

موتوری ها که دغدغه شان چندر غاز پول مسافر کشی بود به جان هم افتاده بودند که نوبت مال آن کسی است که اینجا ایستاده یا آنی که پاره آجر به جای خودش گذاشته، تو همین هیر و ویر یکی با بطری آب معدنی هی می آمد توی صف و یک لیتر یک لیتر بنزین می برد تا بریزد توی حلق  پیکان جوانان مدل ۵۴ که جلویش آرم بنز زده بود. آخرین بار یکی از صف دادزد که هی!یابو ... تو صف وایستادیم ها...او دمش را گذاشت روي كولش و رفت .اما چند دقيقه بعد  انواع چهار ليتري و دبه و بانكه بود كه توي سكو مي آمد و پر شده خارج مي شد يكي پولش را حساب مي كرد يكي نه، يكي كارت داشت يكي نه. مامور مربوطه هم که انگار شاباش عروسی پدرش را جمع می کرد نمی دانست اسکناس ها را کجا جا بدهد. همکارش هم هر دو دقیقه یکبار ندا می داد که "به آخری ها بگو نایستند داره مخزن تموم میشه". طفلکی نمی دانست اگر هم می خواستی نمی توانستی اصلا نایستی. انگار توی صف ایستادن سرنوشت تو شده بود توی این چهارشنبه بی محل. فشار قبر را براحتی میشد حس کرد .

برق که قطع شد همه فهمیدند که تمامی بنزین رایانه ای جدی شده و حالا که بهانه بدستشان افتاده بود فحش های رکیک خواهر و مادری را حواله می کردند به مسبب و غیر مسبب و  احتمالا رهگذرانی که می خواستند از  مقوله فرهنگ دفاع کنند. آن بیچاره ها هم نمی دانستند که فرهنگ فعلا همین یک باک بنزینی است که توی خیابان هر روز دود می شود. یک آدمی آن دور دور ها جایی که انتهای صف کذایی دیده نمی شد زده به یک قراضه دیگر ، الم شنگه ای هم آنجا راه افتاده بود که بیا و ببین .

این قصه یک پمپ بنزین بود.اما هر جایگاهی خود قصه های متعدد داشت. مثل دهلی که صدایش فردا درآمده باشد شد ،فدا تازه فهمیدیم که فقط این پمپ بنزین نبوده و همه جای شهر همین آش بوده و همین کاسه. آن لحظه اولین آرزوی هر آدم ماجراجویی این بود که کاش مثل واتو واتو تکثیر می شد تا به تعداد  پمپ بنزین های شهر سرک می کشید و می دید.

هر چه بود گذشت .ما ماندیم و صف و کارت سوخت .ما ماندیم و گرانی واسب سرکش تورم .ما ماندیم و مشاغل کاذبی که با کارتی شدن بنزین توی شهر می آید .ما ماندیم و حسرت برای بهتر شدن.

امضا:یوگی

 |+| نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 19:2  توسط  يوگي و گاليور   | 
 
  بالا