|
گربه هاي جنگلي
|
||
|
هذيان و پراكنده گويي |
یکی از علمای حوزه وبلاگ نویسی کامنت گذاشته که بیایید درباره عشق بنویسیم .خب خیلی هم بد نیست دراین مقوله نیز سیری بکنیم ( با سیر کردن اشتباه نشود )حداقلش فهمیدیم که سفارشی هم می توان نوشت . اصلا بد نیست از این به بعد سفارش قبول كنيم .پس تا يادم نرفته بگویم ...آآآآآآآآآآآآآآآي اهالي محل! سفارشششششششششششششششششي مططططططططططططططططططلب مي نويسيم !!.اما درباره "عشق" كه هر وقت اسمش را مي شنوم كلي عشق مي كنم .
عشق... در ابتدا كلمه بود ،كلمه اي درميان حروف و اعداد كتاب هاي درسي.اما يكروز كه هر كسي به كار خود بود از ميان كتاب و دفتر و قلم پرت شد ميان كوچه و خيابان و بازار .مدرسه كه تعطيل مي شد بچه درس خوانها كه حالا بهشان مي گويند بچه مثبت سرشان به درس و نمره و رو كم كني از هم بود اما بچه لات های کلاس توي كوچه پس كوچه ها بزرگترین خلافشان سيگار كشيدن بود و من ...در گير دختر هايي كه سرو گوششان نمي جنبيد و حواسشان به كلاسور هايشان بود كه فيت سينه شان قرار بگيرد، انگار كه بخواهند به عزيزان كاغذي شان شير بدهند .آنروزهاحواسم به بدن دختر هاي آفتاب مهتاب نديده اي بود كه هنوز تنشان بوي عرق نمي داد و تا آن روز دستي سينه هايشان را لمس نكرده بود .آنوقت ها فكر مي كردم كه از هر دختري نامه اي،تلفني چیزی داشته باشم يا لبخندي از آنها توي جيب سوراخم باشد عاشق شده ام .دريغ از آنكه هر شب عاشق مي شدم و هر روز فارغ.
سبيلهايم كه اولين بار تيغ را لمس كرد و مزه رژلب دختر همسايه رفت زير دندانم عشق را در ميان ترانه هاي كوچه بازاري جستجو كردم .وقتي ديگر، عاشق كتاب شدم و عشق اساطيري دغدغه هر لحظه ام شد ،يك روز هم وقت دود كردن سيگار عاشق همفري بوگارت شدم و نان وآبم شد سينما.
جنگ كه شد فكر كردم عشق يعني وطن يعني خاك وناموس و مرز .جنگ كه تمام شد عاشق دختر خاله ام شدم كه پر شر و شور بود و بي پروا .سازندگي كه تمام شد نه از دختر خاله خبري بود و نه از مرز . دنيا شده بود اينترنت و ماهواره و كامپيوتر. خاتمي كه آمد عشق همه شده بود آرمان .احمدي نژاد كه آمد عشق جوانها شده بود كراك و بولوتوس و موهاي خروسي .امروز هم كه عشق در ميان انرژي هسته اي و كارت بنزين و ترافيك و تو سري خوري و تذكر گم شده .
بارها شده كه درميان قفسه هاي كتابخانه و چت روم ها و راهرو هاي ذهني به دنبال معناي واقعي عشق گشته ام . نتيجه فقط يك چيز بود "مادر ". باور نمي كنيد ؟! ميگويم .
يادم مي آيد در دوران پرشر و شوري نوجواني با مادرم رابطه احمقانه ای داشتم .گاه مي شدبعد دعوایی قابلمه غذا وسط حياط پخش مي شد و گاهي درشتي كردنم مادر را غصه دار مي كرد .يك شب كه دعوايمان شد سيگاري چپاندم گوشه لب و رفتم خوابيدم .صبح كه شد جوراب هايم نبودند.رفتم توي حياط، باد می وزید و جورابها آویخته به بند بودند. لحظه تکان دهنده ای بود .مادرم دیشب بعد از دعواي ما جوراب ها را شسته بود ..."عشق"يعني اين .يعني گذشت در راه طرف قابل بدون آنكه چشمداشتي داشته باشيم. درست مثل يك مادر، كه عاشقانه به فرزند كر و كور خود شير مي دهد .عشق واقعي كاسبكارانه نيست . ايمان است به چيزي كه دوستش داريم .عشق يعني مادرانه بودن .
امضا يوگي
|
|