|
گربه هاي جنگلي
|
||
|
هذيان و پراكنده گويي |
خواهشمند است حتما نظر بدین چون ما اینجا کنتور نداریم .ولی بدمون نمیاد بدونیم چند نفر سر زدند، البته این به دلیل نابلدی من شایدم ...گالیور باشه!!
اگه بعضی ها نتونستن بازکنن به د لیل اینه که عکسا خیلی بزرگن




|
این خبر را تنها برای اطلاع می گذارم ، بخوانید و ببینید گاهی انسان در مقام انسان چقدر حیوانی رفتار می کند و گاهی حیوان در مقام حیوان چقدر انسانی است . كيش- خبرنگار كيهان: نوزاد رها شده در ميان زباله ها پس از يك شبانه روز در جزيره كيش به طور معجزه آسا زنده پيدا شد. امضا:یوگی |
|
عجب شب عجیبی بود .سه شنبه را می گویم. پا را که توی خیابان می گذاشتی انگار همه مردم شهر تصمیم گرفته بودند به پمپ بنزین ها هجوم بیاورند .شوفرها از سه جهت مثل چتر بازها سرازیر شده بودند به جایگاه ها. بیچاره ها راننده های خانم ،فکر می کردی با کله افتاده اند توی سربازخانه ، اخم و ترشرویی هایشان را می شد از پشت شیشه های باران زده ماشین ها هم دید. بوق ...بوق... بوق!
"عجب اعصاب فولادینی دارن این همسایه های پمپ بنزینی ها، خدا به دادشان برسد" این را سی دی فروش نزدیک جایگاه می گفت. گیج شده بود میان چشم چرانی و حرص خوردن. اصلا نمی دانست از اینکه مردم بنزین را به فیلم شبشان ترجیح داده اند ناراحت باشد یا از دیدن آنهمه زن و دختر توی ماشین ها ذوق کند. چشمهایش خسته شده بود بس که به زنهای بزک کرده نگاه کرده بود. عجب ترافیکی بود حتی آن کسی هم که بنزین نمی خواست ناچار شده بود توی یک صف احمقانه بایستد. باتری موبایل بعضی ها هم از فرط تماس گرفتن با ننه و بابا و دختر خاله و ...خالی شده بود .صدای موزیک بود که از ماشین ها می آمد و توی اما و اگر رسیدن یا نرسیدن گم می شد.
موتوری ها که دغدغه شان چندر غاز پول مسافر کشی بود به جان هم افتاده بودند که نوبت مال آن کسی است که اینجا ایستاده یا آنی که پاره آجر به جای خودش گذاشته، تو همین هیر و ویر یکی با بطری آب معدنی هی می آمد توی صف و یک لیتر یک لیتر بنزین می برد تا بریزد توی حلق پیکان جوانان مدل ۵۴ که جلویش آرم بنز زده بود. آخرین بار یکی از صف دادزد که هی!یابو ... تو صف وایستادیم ها...او دمش را گذاشت روي كولش و رفت .اما چند دقيقه بعد انواع چهار ليتري و دبه و بانكه بود كه توي سكو مي آمد و پر شده خارج مي شد يكي پولش را حساب مي كرد يكي نه، يكي كارت داشت يكي نه. مامور مربوطه هم که انگار شاباش عروسی پدرش را جمع می کرد نمی دانست اسکناس ها را کجا جا بدهد. همکارش هم هر دو دقیقه یکبار ندا می داد که "به آخری ها بگو نایستند داره مخزن تموم میشه". طفلکی نمی دانست اگر هم می خواستی نمی توانستی اصلا نایستی. انگار توی صف ایستادن سرنوشت تو شده بود توی این چهارشنبه بی محل. فشار قبر را براحتی میشد حس کرد .
برق که قطع شد همه فهمیدند که تمامی بنزین رایانه ای جدی شده و حالا که بهانه بدستشان افتاده بود فحش های رکیک خواهر و مادری را حواله می کردند به مسبب و غیر مسبب و احتمالا رهگذرانی که می خواستند از مقوله فرهنگ دفاع کنند. آن بیچاره ها هم نمی دانستند که فرهنگ فعلا همین یک باک بنزینی است که توی خیابان هر روز دود می شود. یک آدمی آن دور دور ها جایی که انتهای صف کذایی دیده نمی شد زده به یک قراضه دیگر ، الم شنگه ای هم آنجا راه افتاده بود که بیا و ببین .
این قصه یک پمپ بنزین بود.اما هر جایگاهی خود قصه های متعدد داشت. مثل دهلی که صدایش فردا درآمده باشد شد ،فدا تازه فهمیدیم که فقط این پمپ بنزین نبوده و همه جای شهر همین آش بوده و همین کاسه. آن لحظه اولین آرزوی هر آدم ماجراجویی این بود که کاش مثل واتو واتو تکثیر می شد تا به تعداد پمپ بنزین های شهر سرک می کشید و می دید.
هر چه بود گذشت .ما ماندیم و صف و کارت سوخت .ما ماندیم و گرانی واسب سرکش تورم .ما ماندیم و مشاغل کاذبی که با کارتی شدن بنزین توی شهر می آید .ما ماندیم و حسرت برای بهتر شدن.
امضا:یوگی
کافی است تا یک نگاه دقیق به دور و برمان بیندازیم .این مردها عجب آدم های جالبی هستند .آنها در خانه که هستند حال ندارند جورابشان را از پا درآورند یا مثلا ظرف های شام شب را توی سینک خالی کنند چه رسد به اینکه به خواهر و مادر و همسرشان کمک کنند .اما ...اما ،در سطح جامعه با چهره دیگری ظاهر می شوند چهره ای که از انها یک فرشته تصویر می کند .این علما دائما درباره رواج برابری زنان و مردان افاضه فضل می کنند ،سعی در گرفتن دست ضعفا ( بخوانید ضعیفه ها ) دارند و در محل کار مثل یک انسان با گذشت و شریف رفتار می کنند و علاقه عجیبی به بازی کردن نقش آدمهای خوب در مقابل زنان دارند .این عزیزان معمولا برای زنانی که در کوی و برزن منتظر تاکسی ایستاده اند بوق می زنند و سعی وافر دارند که نقش منجی آنها از گرمای زال تابستان و سرمای زمهریر زمستان را بازی کنند .این گروه که معمولا حال و حوصله بالا زدن کاپوت ماشین خودشان را هم ندارند با مشاهده یک خانم درمانده از ماشین خراب(که احتمالا تا آن لحظه به امداد خودرو هم زنگ زده اند و حالا مشغول گزارش دادن به مامانشان می باشند!) در چشم به هم زدنی مکانیک می شوند و مصمم اند که به این گونه خانم های محترم و در عین حال زیبا! کمک شایانی بکنند.برای شما که خواننده این قصه هستید واقعا جالب نیست که مردان گرفتار در چنین حالتی ( تمام شدن بنزین ، پاره شدن تسمه دینام یا ...)معمولا مورد توجه حالا نه خانمها بلکه هیچ کسی قرار نمی گیرند و آنقدر در خیابان می مانند و سیگار دود می کنند تا زیر پایشان علف سبز شود .!!
به نظر باید دلیل غلیان حس نوعدوستی آقایان در چنین شرایطی (اجبار در رساندن خانم ها به مقصد مورد نظر حالا هر جاکه باشد ،کمک در راه اندازی ماشین خراب شده ، کمک در امر حمل بار زن ها در اماکن تجاری و مثال هایی از این دست)مساله ای غیر از کمک و نوع دوستی و انسانیت باشد .نظر شما چیست ؟
امضا:یوگی
یواش یواش از رختخوابم دور می شدم و بالاتر می رفتم .آرام آرام به چراغ آویخته ازسقف نزدیک شدم بعد از سقف رد شدم و رسیدم به هوای آزاد ، بالاتر که رفتم کوچه و خانه مان کوچکتر شد و کم کم خانه ها کوچکتر و کوچکتر می شدند و محله مان اندازه یک زمین فوتبال می شد .آرام آرام بالاتر می رفتم و تا به خودم آمدم شهر شده بود اندازه یک محله و آدمها اندازه یک مورچه،مورچه هایی که عجولانه این سو و آن سو می رفتند .ماشین ها هم حرکت می کردند اما صدای بوقشان شنیده نمی شد . ابرها بالای سرم بودند و مثل یک لحاف تکه پاره گاهی بدن لختم را می پوشاندند و گاهی از رویم کنار می رفتند ...
خواب می دیدم ...مرده بودم ...همه شیون می کردند اما بعضی ها ککشان هم نمی گزید .عباس آقا دریانی آمده بود توی آن هیر و ویر دنبال پول سیگاری که بهش بدهکار بودم .زینت دختر همسایه که ۱۲ سال پیش باهاش دوست بودم هم آمده بود و هی در گوش مادرم می گفت عکس من چی شده و مادرم بهش اشاره می کرد که عکس دونفره شما توی حجله است .معلوم نبود چطوری ما با هم محرم شده بودیم .چون پدرش که توی بازار حجره داشت دست و دلش نمی رفت که دخترش صیغه نخوانده زن کسی باشد .معلوم نبود حالا چرا قرمز پوشیده ؟ کرم کبابی فیلم "سلطان " هم آمده بود سفارش کباب شب غریب را بگیرد .خواهرم افسانه یواشکی رفته بود سراغ کتاب ها و فیلمهایم و کسی حواسش بهش نبود .شوهر عمه ام عادت دارد با شنیدن خبر مرگ هر کسی بدود توی حمام و موهای سفیدش را پر کلاغی رنگ کند و خودش را می زد به آن راه که یعنی خبر نداشتم و همین امروز حمام بودم چون می داند حالا حالا نمی تواند چنین کند. او هم وسط عزا و خرما آمده بود رفته بود توی حمام خانه ما . حمید و سعید دوستانم هم با پارچه نوشته شده آمده بودند و توی آن ماجرا سراغ چکش و میخ را از بابایم می گرفتند ...صدای ساز و موسیقی که آمد همه سرآسیمه دویدند توی کوچه...موبایلم زنگ صبح را می زد .همان موسیقی که توی خواب می آمد .
همه اش خواب بود .مرگ مثل یک رویا آمد و رفت .دوباره کی به سراغم می آید در خواب یا بیداری ؟ این ها را توی کوچه با خودم زمزمه می کردم ... همین که لبخند زدم و تکرار کردم همه اش خواب بوده عباس آقا دریانی سوپری محل جلویم سبز شد پول سیگارش را می خواست .معتقد بود که نباید طلبکار باقی بماند و از این مزخرفات .پولش را دادم اما عوضش تا سر کار باید پیاده می رفتم .امروز شاید فیش حقوق را بدهند .سیگاری روشن کردم و همین طور که سیگار کوتاه تر می شد با خودم می گفتم مرگ کی به سراغ ما خواهد آمد ؟
امضا: یوگی
یکی از علمای حوزه وبلاگ نویسی کامنت گذاشته که بیایید درباره عشق بنویسیم .خب خیلی هم بد نیست دراین مقوله نیز سیری بکنیم ( با سیر کردن اشتباه نشود )حداقلش فهمیدیم که سفارشی هم می توان نوشت . اصلا بد نیست از این به بعد سفارش قبول كنيم .پس تا يادم نرفته بگویم ...آآآآآآآآآآآآآآآي اهالي محل! سفارشششششششششششششششششي مططططططططططططططططططلب مي نويسيم !!.اما درباره "عشق" كه هر وقت اسمش را مي شنوم كلي عشق مي كنم .
عشق... در ابتدا كلمه بود ،كلمه اي درميان حروف و اعداد كتاب هاي درسي.اما يكروز كه هر كسي به كار خود بود از ميان كتاب و دفتر و قلم پرت شد ميان كوچه و خيابان و بازار .مدرسه كه تعطيل مي شد بچه درس خوانها كه حالا بهشان مي گويند بچه مثبت سرشان به درس و نمره و رو كم كني از هم بود اما بچه لات های کلاس توي كوچه پس كوچه ها بزرگترین خلافشان سيگار كشيدن بود و من ...در گير دختر هايي كه سرو گوششان نمي جنبيد و حواسشان به كلاسور هايشان بود كه فيت سينه شان قرار بگيرد، انگار كه بخواهند به عزيزان كاغذي شان شير بدهند .آنروزهاحواسم به بدن دختر هاي آفتاب مهتاب نديده اي بود كه هنوز تنشان بوي عرق نمي داد و تا آن روز دستي سينه هايشان را لمس نكرده بود .آنوقت ها فكر مي كردم كه از هر دختري نامه اي،تلفني چیزی داشته باشم يا لبخندي از آنها توي جيب سوراخم باشد عاشق شده ام .دريغ از آنكه هر شب عاشق مي شدم و هر روز فارغ.
سبيلهايم كه اولين بار تيغ را لمس كرد و مزه رژلب دختر همسايه رفت زير دندانم عشق را در ميان ترانه هاي كوچه بازاري جستجو كردم .وقتي ديگر، عاشق كتاب شدم و عشق اساطيري دغدغه هر لحظه ام شد ،يك روز هم وقت دود كردن سيگار عاشق همفري بوگارت شدم و نان وآبم شد سينما.
جنگ كه شد فكر كردم عشق يعني وطن يعني خاك وناموس و مرز .جنگ كه تمام شد عاشق دختر خاله ام شدم كه پر شر و شور بود و بي پروا .سازندگي كه تمام شد نه از دختر خاله خبري بود و نه از مرز . دنيا شده بود اينترنت و ماهواره و كامپيوتر. خاتمي كه آمد عشق همه شده بود آرمان .احمدي نژاد كه آمد عشق جوانها شده بود كراك و بولوتوس و موهاي خروسي .امروز هم كه عشق در ميان انرژي هسته اي و كارت بنزين و ترافيك و تو سري خوري و تذكر گم شده .
بارها شده كه درميان قفسه هاي كتابخانه و چت روم ها و راهرو هاي ذهني به دنبال معناي واقعي عشق گشته ام . نتيجه فقط يك چيز بود "مادر ". باور نمي كنيد ؟! ميگويم .
يادم مي آيد در دوران پرشر و شوري نوجواني با مادرم رابطه احمقانه ای داشتم .گاه مي شدبعد دعوایی قابلمه غذا وسط حياط پخش مي شد و گاهي درشتي كردنم مادر را غصه دار مي كرد .يك شب كه دعوايمان شد سيگاري چپاندم گوشه لب و رفتم خوابيدم .صبح كه شد جوراب هايم نبودند.رفتم توي حياط، باد می وزید و جورابها آویخته به بند بودند. لحظه تکان دهنده ای بود .مادرم دیشب بعد از دعواي ما جوراب ها را شسته بود ..."عشق"يعني اين .يعني گذشت در راه طرف قابل بدون آنكه چشمداشتي داشته باشيم. درست مثل يك مادر، كه عاشقانه به فرزند كر و كور خود شير مي دهد .عشق واقعي كاسبكارانه نيست . ايمان است به چيزي كه دوستش داريم .عشق يعني مادرانه بودن .
امضا يوگي
در چه دنياي جالبي داريم زندگي مي كنيم .تو سال ۲۰۰۷ كه ماهواره و اينترنت و رسانه ها دارن مرزها رو از ميان برمي دارن ما هنوز تو يه قفس كوچولو داريم آب و دون خودمونو مي خوريم و فكر مي كنيم كه هر چي بابا مون بگه درسته .
تو اونطرف دنيا يه جايي كه بهش ميگن مكزيك ،يه آدمي كه بهش ميگن عكاس، ۱۸ هزار نفر رو لخت كرده تا ازشون عكس بگيره و جالبه كه تو اين كشور آزاد شش ماه دوندگي كرده تا اجازه اين كارو از مراجع كاتوليگ بگيره و در نهايت آدمها با علاقه و سعه صدر حاضر شدن تو اين حركت جمعي لخت مادرزاد بشن و به فرمان عكاس فرم بگيرن .حالا تو اينور دنيا يه جايي كه بهش ميگن دانشگاه هنر تو يه رشته كه بهش ميگن گرافيك يه استادي دست زده به گيسوان يه دختري كه يه مزه اي پرونده و در عرض چند ساعت مملكت داشته مي ررخبته به هم .جالبه مگه نه ؟!بيچاره استاد هم از كار بيكار شده و رفته كنج خونه با خودش زمزمه كرده : كوچه تنگه بله ... شاگرد قشنگه بله ... دست به موهاش نزنين ... برق سه فازه بله...بادي بادي مبارك بادي ... كارتو ديگه به باد دادي ...
خواهر عزيز و نازنيم !!
يكي نيست بگه وقتي هوا اينقدر گرمه كه نميتوني لباس كلفت تنت كني و بياي بيرون چه اصراري هست كه زلفاتو بريزي بيرون و شلوارتو قيچي كني و مانتوتو كش بندازي ، ببخشيد كشي كني بري بيرون . آخه نمي گي كه ممكنه سر پاس محترم رو اذيت كني كه لب مباركشو باز كنه و بهت تذكر دنيوي و اخروي بده .بعد هم به همكار چادري به شدت خوشگل سبيلوش بگه شما رو مورد عنايت ـ يا همون بد و بيراه ـ قرار بده . آخه خواهرم... عزيزم ...قربان اون پوست با دستگاه برنزه كرده ات بروم بهتر نيست تو خونه بموني و با پيك باد پا كاراتو دنبال كني مثلا به لندهور پيك بگي برات سرخاب سفيد آب بخره ، يا مثلا براي سگت اسنك و هات داگ بگيره .از ما گفتن بود .اگه خواستي بهت توهين بشه برو تو خيابون .
"گربه " آخ این حیوان ملوس .نمیدانیم شما تا چه حد این حیوان عجیب را می شناسید .
گربه شاید در افکار وانظار عمومی به عنوان موجودی فرصت طلب / دله دزد /بی وفا(امان از بی وفایی- فیلم درخشان آن فیتی فول یادتان هست ) شناخته می شود .اما این چیزی غیر از واقعیت است و در فرهنگ عمومی همانگونه که سگ سمبل وفا و گاو سمبل وزانت در راه رفتن و اسب سمبل نجابت و کلاغ سمبل حیاست گربه هم سمبل "وقار " است .برای درک بهتر از این موضوع و شناخت دقیق این حیوان زیبا کافی است در هنگامی که نشسته و دمش را دور خودش حلقه زده نگاهی به او بیندازید آنوقت متوجه خواهید شد که وقار یعنی چه ؟ در واقع در این لحظات جناب گربه طوری به شما نگاه می کند که انگار در جهان هستی هیچ اتفاقی حادث نشده و به تعبیر دیگر سکوت و آرامشش دنیای شما را تحت تاثیر قرار می دهد . در عین حال گربه ها موجوداتی با شیطنت های فراوان هستند و کافی است یکبار به آنها غذا بدهید محال است که شما را فراموش کنند .به هر حال ما مثل گربه ها شیطنت های خاص خودمان را داریم و در عین حال با آرامش پیش خواهیم رفت .
واما چرا جنگلی ؟!
جنگل ما را به یاد هر چه نیندازد به طور قطع یک موضوع را نمی توان نادیده گرفت و آن "وحش" است . واقعا چرا ما ـ بلا نسبت ـ فکر می کنیم وحشی بودن بد است .مثلا وقتی یکی بی هوا با موتورش می پیچد جلوی اوتول ما از ته دل داد می زنیم "هی ...وحشی " و در عین حال وحشی اش را غلیظ تر ادا می کنیم که او وحشی تر به نظر برسد . واقعیت این است که وحشی بودن به معنای اریژینال بودن و اصیل بودن است .چرا که آدم های وحشی به دور از تعلقات تعریف شده دنیوی دارند زندگی می کنند و نان و ماستشان را می خورند .
با این حساب ما تلاش خواهیم کرد در این وبلاگ ( یا سنگ نبشته ) به خوی نیاکانمان که همانا دوری از تعلقات دنیوی است ( اخروی اش را نمی دانیم ) اریژینال باشیم . بنویسیم و بخو انیم .
یا حق ( بزن گردن ناحق )
این را همیشه برادر بزرگترم هنگام خمیازه می گفت .خدا حفظش کند .
ما يوگي و گاليور هستيم .حتما اين دو شخصيت جهاني را مي شناسيد كه هيچ ربطي به يكديگر ندارند الا اينكه هر دو با مقوله "كشتي "در ارتباط هستند .يوگي كه با آن كشتي پرنده اش هر جا كه فرود ميآمد به ديگران كمك مي كرد و گاليور هم سوار بر يك كشتي بود -احتمالا به قصد گردشگري - بود كه از بد حادثه به آن جزيره كذايي وارد شد و با آنكه اصلا قصد ياري رساندن به ديگران را نداشت ناچار از كمك به كوتوله هايي مثل فيليرتيشيا شد .
ما هم در حقيقت باآمدنمانم قصد كمك به كسي را نداريم چرا كه در اين دوره وزمانه كه هر ايراني خودش درياي مشكلات است و نياز به يك كشتي كه چه عرض كنيم ! تخته پاره دارد چه انتظار از ما داريد .به هر حال از آنجا كه هر يك از ما ـ جسارتا ـ بالقوه اهل رهنمود دادن به ديگران به جاي ياري رساندن ، حرف زدن به جاي گوش فرا دادن و پراكنده گويي در موقع ايجاز هستيم اينجا در اين وبلاگ حرف مي زنيم و مي شنويم .
خدا شما را توفيق بدهد.انشاال.............
|
|